51 بازدید | 1399/07/05 - 16:56 | 1 0     0
در قسمتی از کتاب پوتین قرمز ها می خوانیم....
مسابقه کتاب خوانی کتاب قهرمان با محوریت کتاب«پوتین قرمز ها»
پیروزی های ما با همین لباس خاکی بسیجی به دست آمده، نه  با کت و شلواری که به تن شماست!
مسابقه کتاب خوانی کتاب قهرمان با محوریت کتاب«پوتین قرمز ها»

...خردادماه ۱۳۶۶، ستاد تبلیغات جنگ به معاونت اطلاعات قرارگاه خاتم الانبیا اعلام کرد برای یک نشست تبلیغاتی در حضور سفرا، کاردارها و دیپلمات های خارجی به تعدادی اسیر درجه بالا نیاز دارد. حاج محمد موضوع را با من در میان گذاشت و خواست پنج نفر را برای این نشست معرفی کنم.

پیشنهادم سرتیپ ستاد جمیل احمد حسین البیاتی، سرهنگ رابح محمد یاسین الصوفی، سرهنگ ستاد عمر شریف سعید، سرهنگ دوم ستاد ولید علوان حمادی العگیلی، و سرهنگ دوم نیروی مخصوص حما رضا جعفر عباس الجشعمی بود.

حاج محمد با افراد منتخب مخالفتی نداشت. او مأموریت انتقال و برگزاری نشست اسرا را به من سپرد. یک دستگاه لندکروزر و راننده اش و یک فرد مسلح در اختیارم گذاشت و تأکید کرد زودتر خودمان را به هتل استقلال تهران برسانیم.

وقتی به مقصد رسیدیم، سفرای کشورهای خارجی منتظر ورود اسرا بودند اسرا را بدون معطلی به هتل هدایت کردم. وقتی داشتم وارد می شدم، فردی مانع ورودم شد. تعجب کردم. پرسیدم: «به دلیل همراه داشتن سلاح نباید داخل شوم؟»

گفت: «نه! فضای اینجا دیپلماتیک است و ظاهر شما مناسب اینجا نیست!»

نگاهی به سرتاپایش انداختم و گفتم: «مرد حسابی، من از تو دیپلمات ترم!»

بی توجه گفت: «به هر حال، نمی توانیم شما را راه بدهیم.»

زل زدم به چشم هایش، که از نگاه من فرار می کرد، و گفتم پیروزی های ما با همین لباس خاکی بسیجی به دست آمده، نه  با کت و شلواری که به تن شماست!»

مرد بی حوصله گفت: «سرا در اختیار من هستند. شما بفرمایید !»

نه این طور نیست. من همین الان اسرا را برمی گردانم اهواز!

به اسرا اشاره کردم برگردند. آنها سوار ماشین " هم سفرهایم پیوستم و به راننده گفتم: «برگردیم اهواز

راننده، که اخلاقم دستش آمده بود، بی معطلی دنده  را جا زد.یکی از کت و شلوار پوش ها خودش را به ماشین رساند و گفت اسرا را برگردانید، من ترتیب ورود شما را می دهم!»

برای او توضیح دادم اسرا نمک گیر محبت های من و بر قرارگاه خاتم الانبیا هستند و با حضور من است که خلاف خواسته ما صحبت نمی کنند. اگر من نباشم، شاید زهری در کلامشان بریزند و علت اصرار من برای ورود به جلسه جز این نبوده عذرخواهی و تقاضا کرد اسرا را به هتل برگردانم. برگشتم؛ چون منافع کشورم مهم تر از کوته بینی همکار هم وطنم بود.

در سالن برگزاری جلسه، چهار خلبان اسیر نیروی هوایی ارتش حضور داشتند و صحبت می کردند. خلبانان عراقی در پاسخ به جنایات رژیم بعث مثل بمباران شهر ها و آسیب به مردم بی دفاع گفتند کاری به سیاست کشور ها

ندارند. آنها نظامی هستند. سال ها از دولت عراق  مواجب گرفته اند تا چنین وقت هایی به درد کشورشان بخون وظیفه شان هم عمل کردن به خواسته دولت عراق و بمباران شهرهای بوده...

گفت وگوی آنها نه تنها رهاورد مثبتی برای ما نداشت، که منفی هم بود. هر چه صحبت خلبان ها بیشتر ادامه پیدا می کرد، چهره؛ برادران در ستاد تبلیغات رنگ می باخت و نا امیدتر می شدند.

نوبت به مصاحبه هیئت همراه من رسید. در حالی که یأس را در چشمهای برادران ستاد تبلیغات جنگ میدیدم، اسرا در جایگاه قرار گرفتند. بی مقدمه گفت وگوی آنها با دیپلمات ها آغاز شد. باز در این جلسه از نحوه اسارت البیاتی سؤال شد. ارتش عراق در حالی جنگ با کشور ما را آغاز کرد که یکی از قوی ترین ارتش های خاورمیانه به شمار می رفت. سرتیپ ستاد ارتش عراق دورۂ نظامی سختی را از سر گذرانده بود. برای این درجه نظامی، اسیر شدن دور از ذهن بود. برای دیپلمات ها سؤال ایجاد شده بود که چطور یک سرتیپ ستاد به اسارت درآمده است

از سرهنگ عمر شریف سعید درباره نحوه رفتار ایرانی ها سؤال سد، که او به جراحت دستش و تلاش ایرانی ها برای مداوایش اشاره کرد. گفت فکر نمی کرده در کشوری که با آنها می جنگیده، این طور پذیرایی شود. از دیگر اسرا، به تناسب سمت نظامی آنها، به تناسب سمت نظامی آن ها، مطالبی پرسیدند و اسرا به خوبی پاسخ دادند. بعد از پایان نشست، حسن آخوندی، معاون کمال خرازی، پیش من آمد وتشکر کرد. از او خواستم ناهار خوبی به اسرا بدهد تا جبران شیرینی  مصاحبه آنها شود. او هم دستور داد میزی در بخش

میهمان های خارجی هتل برای اسرا فراهم کنند....

 

مرتبط‌ها

  نظرات کاربران
capcha